همه‌ی ما مجموعه‌ای داریم از خطرها، ترس‌ها و بلاهایی که می‌ترسیم بر سرمان بیاید و همواره مراقبیم که دچارشان نشویم. و مجموعه‌ی دیگری داریم از بلاهایی که خاص روزنامه‌ها و شبکه‌های اجتماعی هستند، بلاهایی که برای آدم‌های خیلی دور، آدم‌های غیراز ماست، بلاهایی که ناممکن است برای ما اتفاق افتد. هواپیمای ما هیچ‌گاه سقوط نمی‌کند، خانه‌ی ما هیچ‌گاه آتش نمی‌گیرد، و مرد 55 ساله‌ی متاهلی هیچ‌گاه به ما تجاوز نخواهد کرد. هیچ‌گاه.

هیچ‌گاه؟ خیر. گاهی هم پیش می‌آید آن هواپیمایی که سقوط کرد هواپیمای شما باشد، و آن مرد 55 ساله‌ی متاهل، آن مرد 55 ساله‌ی متاهل به شما تجاوز کرده باشد.

این همه پستی در ذهن من نمی‌گنجد. در ذهن من نمی‌گنجد که مرد 55 ساله‌ی متاهلی بتواند خیانت کند. چه برسد به دست زدن به دختری جوانتر از دخترش. چه برسد به تجاوز. چه برسد به تجاوز به دختر 25 ساله‌ی تنهایی که هیچ کس را در این شهر لعنتی ندارد. از کی و کجا به ذهنت رسید؟ از کدام لحظه؟ آن موقعی که پرسیدی کسی را این‌جا نمی‌شناسی؟ آن موقعی که گفتی اگر بخواهم می‌توانی در شرکت خودتان و برای پروژه‌ی خودت استخدامم کنی؟ آن موقعی که خواستی عکس فارغ‌التحصیلی و خانواده‌ام را ببینی؟ آن موقعی که توصیه‌های طی کردن پله‌های ترقی در محیط کاری و نتورکینگ را می‌دادی؟ آن موقع که از خاطرات بچگی‌هایت یا سرزدن‌هایت به مادر پیرت می‌گفتی؟ یا آن موقع که گفتی هرموقع، هرکاری داشتم، انی تایم، انی هلپ، آی کن کونت آن یو؟ یا آن موقع که از قرآن توی قفسه پرسیدی و گفتی مذهبی نیستی ولی به مادرت و ایمانش باور داری؟ آن موقع که لیوان را از دستم گرفتی و سمتم آمدی با خودت چه فکری می‌کردی؟ آن موقع که مرا گرفتی و در گریه لال شده بودم، چه‌طور؟ به چه فکر می‌کردی وقتی مرا لرزان رها کردی و اولین قدم را از در بیرون گذاشتی؟

هیچ به این فکر کردی که بر سر این دخترِ بدبختِ غریب چه خواهد آمد؟ هیچ فکر کردی روزهای بعد را چه‌طور سر کرد؟  با چه وقاحتی توانستی دوباره و دوباره تکست دهی؟ در تمام این مدت چه در سرت می‌گذشت؟ سراسر از هزار حسم و فکر. و پر از پرسش. پرسش‌های گوناگون. چنین آدمی، چنین سیستم تفکری، و چنین بودنی برایم هضم‌نشدنی‌ست. درک نمی‌توانم کنم چنین وجودی را. تو را.

درونم هزار خشم است، هزار گریه، هزار ناباوری، هزار انکار، هزار فریاد و هزار خاموشی. هزار خفگی و هزار تهوع. هزار کابوس و هزار بی‌خوابی، هزار احساس و هزار بی‌حسی. هزار تکه شده‌ام، هزار تکه‌ی له شده. که تلاش مذبوحانه‌ام برای چسب زدن تکه‌ها و هنوز سرپا ایستادنم بیشتر به  بیهودگیِ وجودِ تو می‌ماند.

از خودم هم خشمگینم که متنفر ماندن را یاد نگرفته‌ام و می‌دانم خلاف خواستِ درونی‌ام، دیر یا زود، تو را به خاطر هنوز ابلهانه باور داشتن به خوبی در آدم‌ها و  توبه‌شان و فرصت دادن دوباره به امید تغییرکردنشان خواهم بخشید. و این مرا بیش‌تر آتش می‌زند. مرا آتش می‌زند که ته دلم دوست داشتم روزنه‌ای گذاشته بودی برای خیال به آدم بودنت و بخشیدنت.

و کاملا جدی فکر می‌کنم که سامتینگ ایز رانگ ویت می که دوست داشتم می‌توانستم دلیلی پیدا کنم برای فرصت دوباره دادن و بخشیدنت به امید آن که دگرگون شده باشی.

همه‌ی این‌ها و هزاران حرف دیگر را آماده کرده بودم که به تو بگویم. تراپیست گفت که نگو. گفت که ایتس نات سیف فور می تو میت یو اگین. گفت که می‌ترسد خطر جانی داشته باشد، و به جایش حرفهایم را اینجا بنویسم. من اما، هنوز مشغول فکر به رو در رو گفتنشان به تو هستم. تراپیست ی‌گوید درک می‌کند ولی شاید واقعا نمی‌داند چیز دردناک‌تری که این تجاوز از من گرفت باورم به وجود خوبی در هر انسانی، و باورم به انسانیت بود. و احساس ناتوان بودن، قربانی بودن، ضعیف بودن، و خاموش بودن. حالا نه این که با دیدن دوباره‌ت و در صورتت این حرف‌ها را گفتن ترمیمی بر این همه شکستی و خردشدن‌های وجودم باشد، اما می‌تواند این حس تحقیرِ ناشی از قربانی بودن و خاموش بودن را از من بگیرد. که دستِ کم خوره‌ی خاموش ماندن، قِصر در رفتنت، و هیچ کار نکردنم تا آخر عمر مرا نخورد.

Advertisements

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

گم که نه، ذوب شده‌بود.

منتشرشده: فوریه 24, 2015 در بی‌دسته‌ها

عادت داشت خاطره، نوشته،پست یا کامنت هرکسی را با صدای خودشان بخواند. موقع خواندن صدایشان را می‌شنید. با همان تن، لهجه، کشیدگی «آ»ها، تکیه‌ی روی آخر کلمه‌ها، خنده‌ی میان جمله‌ها، لحن و حالت خاص آن آدم. گویی آن آدم را کنارش گذاشته‌اند و دارد زنده برایش می‌خواند. این کار را دوست داشت.

برگشت نوشته‌ی سابق خودش را بخواند که صدایش را نشناخت. دوباره خواند. با لحن خوشحال، عصبانی و ناراحت خواند. فایده‌ای نداشت. صدا برایش غریبه بود. طنین تهی از قالب و ناشناخته‌ی پیچیده در گوشش، چون صدای پتکی در نظرش می‌آمد که به ویرانیش برخاسته‌بود.

آن همه نقش بازی کردن، سعی در دیگری شدن، شک‌ها، از دست دادن تکیه‌ها، سعی در تطابق پیدا کردن‌ها و.. کار خودش را کرده‌بود. خودش را از دست داده‌بود. گم‌ کرده‌بود.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

آدمی‌زاد موجود عجیبی‌ست. واقعا تا چیزی را از دست ندهد قدرش را نمی‌داند.
مثلا همین لحظه که من دارم می‌گویم کاش تمام می‌شد و دیگر در این دنیا نبودم، واقعا می‌دانم که اگر الان بهم بگویند سرطان دارم یکدفعه علاقه به زندگی کردنم اشباع‌ناپذیر می‌شد.

We got used to us- River Side
با تمام حسش. کلمه به کلمه.

فرقشان هفتاد ساله راه بین

منتشرشده: نوامبر 17, 2014 در بی‌دسته‌ها

یکی آن‌یست که می‌توانی هرلحظه تلفن را برداری و برایش بگویی.
یکی آنی که اگر Best friendsت را بپرسند نام می‌بری.

فرقشان؟ از زمین است تا آسمان.